رویا در ان سال ۵۷

اکتبر 4, 2009 · نوشتن دیدگاه

شعری از مینا اسدی

تجدید عهد

خفه شوید آقا!
شما هم ساکت باشید خانم!
- فقط چند ثانیه -
و فریاد کودکان گرسنه ی جهان را بشنوید
وقتی که ناز پروردگان شما
ویتامین های اضافه را استفراغ می کنند
و بانگ ” ادعا ” هایتان
گوش فلک را کر می کند
خفه شوید اقا!
و شما هم چند ثانیه
- فقط چند ثانیه -
زبان به دهان بگیرید خانم!
و بگذارید صدا به صدا برسد
و صدای ” عاطفه ” ها
فریاد ” زهرا ” ها
و وحشت ” کبرا ” ها
در هیاهوی ” حقوق بشر ” تا ن
گم نشود
و دم به ساعت
با من ” شرط بلاغ ” نگوئید
و نامه های فدایت شوم
اندر فواید” تجدید نظر ” ننویسید.
*******
” نظر ” چه می داند چیست؟
نفسش در نمی آید
نبضش به سختی می زند
دریچه های قلب اش بسته است
نان ندارد
کار ندارد
خانه ندارد
خون می فروشد
بچه ” تو دلی ” می فروشد
زن می فروشد
خودش را می فروشد
***
گرسنگی ” نظر ” نیست
تشنگی ” نظر ” نیست
بیکاری ” نظر ” نیست
بیماری ” نظر ” نیست
در به دری ” نظر ” نیست
مرگ کودکان ” نظر ” نیست
فطع دست و زبان ” نظر ” نیست
سنگسار زنان ” نظر ” نیست
عریانی آن حقیقتی ست
که شما
- دبنگان بی بو و خاصیت
و حقیران ارزان فروش
با عینک سود و زیان
می بینید
و بر آن دیده فرو می بندید
نه،
من هنوز
آردم را نبیخته ام
و الک ام را نیاویخته ام

اگر ” بوش ” آقای جهان شود
اگر ” پاپ ” دست همه ی ملا ها را ببوسد
اگر ” شما ” تخم همه ی ” بالائی ” ها را دستمال کنید
اگر ” چاوز ” انشاالله گویان
کون ” احمدی نژاد ” را بلیسد
و حتا
اگر ” مارکس ” از گور خویش بر خیزد
و فرمان آتش بس دهد
من تجدید نظر نمی کنم
من
از همین جا
از راهروهای تنهائی ام
و از تاریک ترین نقطه ی تبعیدم
با همه ی پا برهنگان
با همه ی گرسنگان
با همه ی آوارگان
با همه ی تن فروشان
با همه ی مادران
و با زنان
با زنان
و با زنان
تجدید عهد می کنم
که تا در بر این پاشنه می چرخد
در نگاهم به جهان
” تجدید نظر ” نکنم

پائیز دو هزار و شش – استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: Uncategorized

باور ها

سپتامبر 26, 2009 · ۱ دیدگاه

اولترا …
…………………………………………….
برای دهان باز كردن
بسان خروس حرم سرای مرغزاری
چشمانش را می بندد
اما در حسرت درك مرز سكس وعشق
همیشه مانده است
این تازگی ، زبان فحش لجن زار لمپنی
بازو به بازوی ، گود زورخانه داده است
حراف بی تفكر ، عمق وجود خویش
در لابه لای قرن خدا ساز ناوجود
در سایه نبود گود فكر خویش
خود ول كرده  و رها
اینگونه درعالم وهم و خیال دین خویش مانده است …
خودباخته زهد ادمی ، تعزیر و شلاق را باور است
درد بر خود روا ، در درد دانی كه ، ادب باور است .. ؟
درد بی رنج وتولید و  كار درحجره  زاهدی ، از ان اوست
در بازار شكنجه اش ، كسب حلال را شاكر است
انسان كه چه ..مقلد كشتار و قتل و تجاوز و لذت است
گویم كه اشكار ، درد بر دیگری
همیشه  كام و جان و روح او را  ، نوش داروی  كامل است

آلبوم ترنج محسن نامجو

atash 1

→ 1 دیدگاهدسته‌ها: شعر

موج…

سپتامبر 14, 2009 · 2 دیدگاه

موج…

گوئید حرف باید زد ، حرف ، كلمه ، موج…
گویم ..باید شكافت این جنازه فسیل سنگ گشته را
ترس از خود فروختگان جیره خوار
ترس اندیشه ازاد و دانش و خردناب
ز طوفان خشك مغزان تاریك فكر و زاهد است
دریا كه موج می زایدش به طبع
رود گر می رود چو هست
یكپارچه .. چسبیده هم ..لغزنده ..
تنگ در اغوش گرفته است ، معشوق
كش و جمع قوس را حاصل است
دانی ز چه شناور شدی كنون ؟
ناگفته ام یا كلماتم ناقص است
دردم ز چیست و دردمندم كدام
موجم بركدام سوی این ساحل اشفته فكر و حادثه رو…
در كوبش است…. ؟

→ 2 دیدگاهدسته‌ها: شعر